تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

نيمي ازمراكه پيدامي كني

كبودزخم هايي ست

كه درخيابان

كنارسايه زني

كه اسمش رادست فروشي مي كرد

برداشته ام

نيم ديگرم اما

چشم هاي "گايا"را كه مي بندي

پشت پلكم مدام مي پرد.

گايا

نام مادرمن است

نام خواهرمن است

نام مادرتو

نام مادري كه هنوزبدنيانيامده

وقراراست روي بال سيمرغ

پر واكند

وافسانه هاي جهان راخيس برقصد!

نيم ديگرمن نامش گاياست

تاهميشه ي تاريخ

زمين رامادري باشد

بي پروا...

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت1:40 بعد از ظهرتوسط آفرین | |

محکمه  بودانگار

شاه وچندوزیر

وماچون مردگان

 خدایان لب شکری به مجازاتمان نشسته بودند.

گفتند:

این جا

مکان کسانی است

که همیشه بی اجازه قدکشیده اند

گفتند:

سهم شما

دره ای است :

 برای آبادانی اش

بایددست به دامان خدایان شوید.

گفتیم :ماخود....!

حرفمان رابریدند

باواژه های مسلول ناسزایمان کردند.

ساکت شدیم

یوغ برگردنمان نهادند

سپرشدیم

ویادمان رفت

خوابیم

یامرده!

ودره همچنان باسرهای بی صدا

روبه قرون ماضی

 افتاده ازنای

وما

دریک گورجمعی تاهزارسال نیامده

درکارگاه هیچ کوزه گری

به سخن درنیامدیم!

محکمه بودانگار!

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

نخجیرگاه

اسیردرپنجه ی گرگی حریص

گسترده برسوتکی کال

زوزه می درید!

صیدپرنده بودو

شکارصیادبودو

من وماه....

شمشیر

تفنگ

قیام مردگان بی چراغ

همه آزاد

رها

آه..

من وماه

تابوت برگرده

صیدشدیم به ناگاه!

+نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت1:40 بعد از ظهرتوسط آفرین | |