|
" خورشید باش که اگر نتوانستی بر کسی نتابی ، نتوانی " زردتشت
" وسواران آمدند با چکمه هایی که پیشانی بر خاک می سودند ودستانی که دیگر یارای بوسیدن افسار نبود " زن هار شده بود .همه تپه ماهورهای اطراف آبادی را زیر شلاق بی امان باران می دوید و یک نفس و بی سایبان لحظه به لحظه سنگین و سنگین تر می شد . همه چیز درنگاهش تیره و تار می نمود و آرزو می کرد کاش آب شود ودر زمین فرو رود .ابرهای تیره روی دلش سنگینی می کرد . تندری روی لبانش می غرید وحنجره اش را می درید . او مردش رااز باران می خواست . از رعد وبرق وپژواک ناله هایش خواب آبادی را آشفته کرده بود. - همه چیز تمام شد ! - همه چیز تمام شد ؟ ! - نگو زن ... نگو ... دلم آتیش گرفته است - خب نباس منم... - نپرس .... نپرس زن ! مرد آن روز چوب هزاره را انداخت . وسواران آمدند .... همه جا بوی خون می داد وباروت و مرگ .... گله به گله و دسته به دسته می آمدند و خون از نوک دماغشان سرازیر می شد . دشت بود ودشنه و عطش خشکی که گلو از هرم نگاه چشمان حریصشان می ترکید . آمدند ، سوختند ، کشتند و بردند . مرد بی آن که به شمارش درآورد شکار کل هایی که گلویشان بوسه گاه برنواش شده بودند؛ برخاست . از جا برخاست . برنواش را برداشت .گالشت هایی که هر چندوقت یک بار زنش برایش می دوخت را به پا کردو تیز و سبک و بی صدا گام برداشت . تناوب گام هایش روی سینه زمین ، پستان هایش را به له له در آورد . تا آبراه گله یک نفس دوید. قنداق را به سینه چسباند . هنوز شلیک نکرده بوی باروت را حس می کرد .چشم از مگسک وارهاند .دست به ماشه برد . - امان مرد ..... امان چشم از چشم کل نمی گرفت .کل دست ها را به امان خواهی که گویی تسلیم محض شده بود یا نه ... امان و می خواست بگوید ، بایست مرد.... شمار کشتنگاه کل های جوان به پایان رسیده است . شمار تو به هزار رسیده است . مرد دست از ماشه واگرفت . دهانش خشک شد ونفس رابریده بریده قورت داد . برنو را زمین نهاد وراه خانه رادر پیش گرفت و لب فرو بست و دیگر هیچ... - دست خالی برگشتی انگار مرد ؟ ! ومرد بی حرف نگاه در نگاه زن دوخت وآهی از نهاد کشید . چوپان گله را هی می کرد وگهگاه هوره ایی بریده بریده از ته گلو با خود نجوا می کرد . از تپه بالا رفت تا زیر درختی که همیشه هنگام چاشت گله ، درسایه آن کمی می آساید؛ برود اما بهت زده به نی زار روبرویش زل زد. چشم ها را تند تند به هم مالید انگار اشتباهی رخ داده بود . - من که وجب به وجب این سرزمین را می شناسم . سال هاست که با بوی خاکش آشنایم. حتی می دانم چند درخت در آن جا خوش کرده اند و چند ساله اند . یک بار دیگر چشم ها را به هم مالید . نه ... خواب نبود. - اما این همه نی از کجا روییده اند من که همین دیروز گله را تا این جا آورده بودم . چنین چیزی ندیدم . سی سال چوپانی و بیابان گردی کافی بود تا همه چیز این منطقه را بشناسد و بداند چی کجاست . سنجاقی از توبره ی نانش درآورد و با بسم الهی به کتش زد : نکند جن زده شدم ! اما نی زار در باد می رقصید وجوان می نمود . توبره از دوش گرفت و وارد نی زار شد . او عاشق نی زدن بود . دست به ساقه یکی از نی ها برد .خواست از ساقه جدایش کند که ناله ای از نی برخاست . تندآن را پرت داد و بلند شد . خیلی ترسیده بود . - یعنی چی .... صدا از کجایه ؟ ! سکوت روی دشت پرده کشید . مرد کمی به خود آمد و باز دست به ساقه نی برد . ناله ضعیفی دوباره از نی بلند شد.مرد کنجکاوتر شد ودر یک چشم بهم زدن نی را از ساقه جدا کرد . داخلش را نگاه کرد . رگه هایی خونی در نی جا خوش کرده بود . - تا بوده نی زرد رنگه ، حالا چرا خونیه خدا می داند ؟ خوش نداشت بیشتر معطل شود . کنجکاو شده بود . آن را در گوشه لب خواباند و نفسی در آن دماند . نی با ناله به صدا در آمد : من همسر شیر بودم عاشق نخجیر بودم کافر اومد اونو برد منو به گرگ ها سپرد وقتی خونم رو مکید یه قطره این جا چکید لبانش گر گرفت و دیگر نتوانست ادامه دهد . نی را از لب گرفت وبروبر اطراف را نگاه می کرد : - نه ... مگر ممکن است ؟ گفتند بعد از کشتار آبادی و کشتن شیر مرد ولایت مان ، زنش به کوه زد و خوراک درندگان شد .اما این را دیگر نگفتند ! به هر کی بگم ازم قبول نمی کند . حکماٌ دیوانه شدم ! خدا بخیر خیر... خی ... و بیهوش شد .... و سواران آمدند... مردی سبیل کلفت ، چشمانی پف کرده و وادریده که رگه های خون چرکینی در آن ها سوسو می زد ، بینی عقابی و دهانی که یک در میان دندان های مورزده اش را می نمایاند ؛ جلوتر از همه سواره ها خود را به جلو کشاند.همه ایل را یک دور کامل چرخاند .دستی به سبیل کشید و چند دانه از آنها را به دندان ها واسپرد . باز بهت و سکوت بود و ترس و اضطراب . قلب ها در سینه به شمارش افتاده و کسی لام تا کام لب نمی جنباند . مرد امنیه شلاق را در هوا چرخاند . سینه ای صاف کرد و رو به مردان ایل صدایش گر گرفت : - کدخدایتان کجاست ! باز سکوت بود و سکوت - مگر کر شدید پاپتی ها ؟ همین طوری هم جرمتان سنگین است ! گفتم کدخدایتان کجاست ؟ مردها خشم را در درون می جویدند و باز سکوت بود و سکوت..... امنیه شلاق را دو مرتبه در هوا چرخاند و صورت زنی را نشان کرد . مرد عصبانی جلو رفت و گفت : - چه خبرشده آقا .... مگر سر آوردید ؟ چراای.... که امنیه حرفش را برید : - اِ اِ.... بالاخره یکی پیدا شد از لال مانی بیرون بیاد ....! - مرد، ایلش را با تلخی نگریست و رو به امنیه کرد و گفت : پی چی آمدید سرکار ؟ - حرف زیادی موقوف ... دستور است زن هاتان سربندها را دور بیندازند و کلنجه را عوض کنند . - سربند را دور بیندازند ... محال است آقا ..... محا ..... شلاق در هوا چرخید و صورت مرد بوسه گاه خشم آن شد . مثل ماری زخمی به خود پیچید و دود از دماغش در آمد . جیغ و هوار زن ها بالا گرفت .... - مرد ... کَسونِم امروز چه خِیرتَه ؟ چرا بی حرف شدی ؟ و مرد باز چشم در چشم زنش دوخت و بی حرف لب ها راگزید ! وسواران آمدند .... زمین زیر سم اسب هاشان سینه می درید و کف از لب و لوچه شان سرازیرمی شد. آبادی بوی خون و مرگ گرفته و زن ها ترس و دلهره امانشان را ربوده بود . می دانستند باز هم سر وکله شان پیدا می شود . سربند وکلنجه بهانه بود .در پی آزار می آمدند . خشونت ، آزار عادتشان شده بود . آن ها زهر چشم خیلی از آبادی های همجوار را گرفته بودند اما حساب این ها چیز دیگری بود.تا به حال تاب هیچ خشونت و بی حرمتی را نسبت به خود و اهل و عیالشان را نداشته بودند . مرد سکوتش آزار دهنده شده بود . زن می دانست هر گاه این چنین باشد اتفاقی در پیش است و خدا خدا می کرد به خیر بگذرد . زن از دار دنیا تنها به او دلخوش بود. چند روزی می شد که نبرد ادامه داشت .مرتب از مرکز به جمع امنیه ها اضافه می شد حتی آن ها مردم آبادی های همجوار را خریده بودند . امنیه ها مرتب خط و نشان می کشیدند و برای سر آن ها جایزه می گذاشتند . زن ومرد وبچه و بزرگ کوه آتشفشان شده بودند وچون با هم بودندو باهم می مردند ، هیچ باکشان نبود مرد تا آن موقع سر پا بود و مثل شیر در دهان آن ها می دوید و ایل تا زمانی که او سر پا بود از هیچ چیز ابا نداشتند اما به محض شنیدن خبر کشته شدنش ؛ تاب مقاوت شان را از دست دادند . ظهر تب وتردید در آبادی سایه انداخت . سیلابی از خون راه افتاده بود . کوه به ناله درآمد. زن مثل گرگ هاری شد .دیگر به خود نبود. همه چیز و همه کسش را از دست داده بود . به کوه زد . باران می بارید . شلاق شلاق باران می بارید . زن ، مردش را از کوه می طلبید ، از باران ، از کلی که امانش داده بود . از نخجیرگاهی که هم نفس سالیا نش بود ورد پاهایش را خوب می شناخت . بوی پرواز در سینه ی زن ریشه دواند . دال روبرویش زل زد . بال ها را گشود و زن بی معطلی بر پشتش سوار شد . بال زد و بال زد تا به بلندترین نقطه ی کوه رسید. زن دیگر خود نبود . کسی دیگر اورا فرمان می داد . دال او را زمین گذاشت و دور شد . با غرش شیر یاد مردش دوباره دراو زنده شد . اورا یافت وبه آغوشش شتافت . شیر بر گلویش بوسه زد وخونش را مکید . یک قطره خون از زن بر زمین افتاد ونی زار متولد شد. چوپان دست به خورچین برد . نی را به لب سپرد . زن روبرویش زل زده بود . دامنش در باد می رقصید . غروب پشت آبادی یله و کودکان در نی زار ترانه شده بودند. چوپان در نی دمید . آبادی در رکاب زن شیهه کشید و زن سکوت سالیان مردش را شکست . صبح روز بعد چوپان دید زن و مرد هر دو در آبادی رو به آفتاب جوانه زده ا ند .
بانوی دل سوخته ! بیا با هم گون ها را بدویم کسی به سراغت می آید کسی از جنس خودت این جا آسمان و زمین یکی می شوند و من بوی سوخته ی سرزمینت را با موهایت پیوند می زنم با دلت با سکوتی که در جماز پیر خان عمو به تماشای سرهای بریده خونابه می گرید . دلم برای تو برای خودم و سرزمین کویری ام تنگ می شود و چنان دل آشوبه ای در من فریاد می زند که کلیدر را به دادخواهی باید کشاند و قیام تا نجوای بلقیس ها زیورها را حتی مارال به تاراج رفته را یک بار دیگر برای زمین بگرید .
حرمت واژگان چنان شکست که دوستی به بیگانگی بدل شد وعشق به مرده ای که بوی تعفنش زحل را به گریه واداشت دیگر مجالی برای خانه تکانی دلم نمی بینم فردا محبت را به مسلخ می برند و سلام را به سلابه می کشند خداحافظی کجاست ؟ !
صدایت که نواخت تار دلم گسیخت و گام های بنفشم درهزار دشنه تلخ بغض کرد نمی دانم براستی نمی دانم این همه سایه خیس برای چیست و چرا در این همه گام سبز جوانه های زرد روییده اند ؟
بیست و چهار ساعت تمام است که یکریز باران می بارد . هنوز شهر بوی لاشه مردار می دهد واز تب ورم کرده و می سوزد . هیچ کس صدای دیگری که از درد به خود می لولد را نمی شنود . آستین ها را بالا می زنم تا دست هایم را از آلودگی پاک کنم . صدای سوت بیدار باشی محله آزارم می دهد . گویا دو خیابان دورتر از من در آن می دمد. بریده بریده سوت می زند . او نیز تب کرده است . در خیابان ما کسی خوب نفس نمی کشد .آسمان آلوده است . زمین آلوده است . خیابان آلوده است . جوب ها زیر لای و لجن نفس کم می آورند . آن ها هم آلوده اند . پنجره ها بسته و درها نیز آلوده اند .ازخانه بیرون می زنم. تیرهای برق هم نورشان آلودگی منتشر می کند . نفسم سنگین است .تلو تلو می کنم اما هنوز پاهایم توان دویدن دارند . تا زانو در آلودگی فرو می روم . صدا به صدا نمی رسد . دیوارها زوزه می کشند . باران از فرود در زمین پشیمان می شود . او نیز ممکن است آلوده شود . باران قطع می شود . کودکی عروسکش را به سینه چسبانده و جان می کند .زنی روبه خیابان های شهر زیر لب ورد می خواند و مردی در ساز ناکوکش عقربه های معکوس را می شمارد . عصای پیرمردی عینکش را نشانه گرفته است و پیرزنی در سرای سالمندان کتاب فراموشی را ورق می زند . نبض شهر را بار دیگر امتحان می کنم . هنوز از تب می سوزد . هضیان می گوید . تشنج می کند . به کما می رود . نقاهتی در کار نیست . چشم ها را می بندم . باران در من خود را مچاله می کند . در من می بارد . شهر هنوز بیمار است .کاری از دست من برنمی آید.منتظر می مانم . منتظرم : شاید معجزه ای شود . دلم می گیرد. شهر منفجرمی شود . از تب و ورم منفجر می شود .از صدای انفجار از روی تخت می پرم وبروبر به دیوار روبرویم زل می زنم . هنوز نمی دانم خوابم یا بیدار. نفسی رها می کنم وتا سر می گذارم دوباره به سراغم می آید . در خیابان های بی قواره سرگردان می شوم . نبض شهر به کندی می زند . به خود می پیچم . دردم می گیرد . نمی دانم از کجا و برای چندمین نفر . رو به سمتی از شهر خیره می شوم . هنوز شب است و روبرویم که روزگاری کوهی بالا بلند بود مثل شبح غولی آزارم می دهد . رعدی روی شانه های کوه شلاق می زند : شاید می خواهد باران ببارد ؟ نمی دانم . شهر هنوز دارد از تب می سوزد . راه خانه را گم می کنم. با این که چراغ ها روشنند راه خانه را گم می کنم . به خانه نمی روم. خیابان ها را پشت سر می گذارم . شهر تمنا می کند . روز را تمنا می کند . از روز خبری نیست . شهر می نالد . من هم گریه ام می گیرد . من هم مثل شب تب می کنم . با هم در تب می سوزیم . دیگر مسکن افاده نمی کند . شهر به مسکن معتاد شده است . توفیر نمی کند . من مسکن نمی خواهم .این را زن مدام در وردهایش تکرار می کرد و مرد در سازش می نواخت. رعدی دیگر روی شانه های کوه شلاق دوباره می کوبد . دردش را حس می کنم . سر را به طرفش می چرخانم. یک قطره باران روی پیشانی ام می ماسد. روی نبض شهر دست که می کشم هنوزتب دارد . امانم را می برد . ساعت از نیمه شب گذشته است . مردی روی کارتن هایش عق می زند . اوخودش را وزندگی اش را بالا می آورد.و زنی برای تنهایی اش می ترسد.او تاریکی را محکم در بغل می گیرد و دنبال کسی می گردد تا اسمش را عوض کند . خواب مرا صدا می زند مثل روزهایی که مادر می زد . تا می خواهم خمیازه ای بکشم ، تبخال می زنم . من و شب با هم تبخال می زنیم و به خواب می رویم . در کنار هم به خواب می رویم .
|
About![]()
Archivesهفته اوّل دی 1388هفته چهارم آذر 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته دوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 Links
كندو-بهزادنژاداحمدي-
سالهای بربادرفته(علیرضا) |