تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

+نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت12:50 بعد از ظهرتوسط آفرین |

آخرین حیرت زمانی ست

که دیگر پی می بری

چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد .

                       ریچارد براوتیگان

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت9:37 قبل از ظهرتوسط آفرین |

 

کرکیت بالا می رود . موسیقی اوج می گیرد وروی رج های قالی هلهله می شود ورقصی که در گره مچ زن   می چرخد . چهار کول در هن هن نفس هایش روی خاک نمور اتاق کاهگلی تاریک ، ایستاده در زیر شکم تیرهای چوبی سقف ؛ زن رادر کش و قوس دستانش یاری می کند.

 

   - در این اتاق تاریک ونمور در پی چه می گردی بانو !؟

اتاق  کوچک و کاهگلی تنها با یک دری ژنه از خورشید مدد می گرفت . درِ چوبی این بار نالید .

دراین اتاق رنگ ها حرف می زدند وتصاویررازها در سینه داشتند.مردان کَل کش بی مزد زیر کرکیت زن برفراز نخجیرگاه ، کبک ها را می شمردند وچله بر کمان می بستند تا بار دیگر عشق را در دوک هایشان بریسندوزندگی در سردوک شان جریان یابد. تنها قشنگ بانو این ها را می فهمید . می دید و با آن ها هم آواز می شد. او رج به رج زندگی را می ریست از دریای نیلی، عنابی و گنلی خامه هایش  بر اسب های باد وباران سوار می شد تا سازی دیگر را کوک کند.

- امروز در کدام نقش نفس می کشی بانو ؟

صدای گله را می شنوی که برای چاشت به سراغت می آیند . آن ها را می دوشی . سراغ از مشک می گیری . هیهات مشکه ات ترانه ای می شود تا تپه های سفید را روی هم بگذاری و دوغ رودی  برای سرودن و جاری شدن انگشت هایت .

تژگا بوی نان تازه در مشام گندمزارهای آبادیت می کشدو چوپان هی می کند به گله و درنی اش می دمد و تو دوباره در موسیقی جاری در رنگ های دارقالی حل می شوی. زمزمه می کنی . واگویه های دلت را زمزمه می کنی . درلالایی هایت گهواره را می جنبانی و کودکت را به ماه پیوند می زنی ، به ستاره ها و آسمانی که شب هایش در تو خیز بر        می دارد. کرکیت اوج می گیرد . تو زمزمه می کنی و دختران ایلیاتی در رقص شانه های قالی ات خضاب می شوند .

- این بار کدام عروس را در دار قالی ات به خانه بخت می فرستی بانو ؟  

زن واهمه داشت . دار قالی را باید نشان می کرد.کرکیت ونگ ونگ روی دست های زن آواز می خواند. گهواره را تندتر جنباند . گویی می خواست زودتر بزرگ شود ونگذارد دوک از چرخش دیرینه اش واماند .گردشی که نیاکانش را ورق می زد وزنده نگاه می داشت . گهواره را این بار با حرص و ولع بیشتری غرق در رویاها و آرزوهایش جنباند . کودک آرام گرفت . خوابید . زن هنوز واهمه داشت . خوش نداشت خوابیدنش را ببیند . او بالیدن وبزرگ شدنش را از گهواره تمنا می کرد . قد کشیدن و باروری اش برای جنباندن گهواره های دیگر.

- از چه می ترسی ؟ این همه واهمه برای چیست بانو ؟!

اتاق نمورتر می شود . زن رنگ می بازد . خورشید از دریچه رو برمی گرداند . زن صدای جویدن خامه ها را زیر دندان موش ها حس می کند . خاطره ها در چاله های دارقالی گم    می شوند.کودک بزرگ می شود . گهواره در طویله بوی نای می گیرد. آسمان آواز  بره ها را از یاد می برد.کرکیت زنگ می زند .رج ها در گرهی کور گم می شوند .قشنگ بانوسال هاست که مرده است و سکوت سایه ای سهمگین برآبادی نشان می کند . مهمانها عجله ای برای هیهات خوان مشک ندارند .دختر سربندش رادر باد گم می کند وکلنجه اش لباس مترسک بی کلاغ گندمزارهای تشنه می شود . چله ی کمان در سنگ جا خوش می کند و ...

- چرا سکوت کرده ای بانو ؟ !

زن نگاهش در دور دست ها مویه می خواند . ناله ی  باد در دامنش می لولد وبا واگویه  درغروب ساکت آبادی گم می شود .

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت9:29 قبل از ظهرتوسط آفرین |

باید سوار شد و رفت . دل به دریا زد و دید .  اگر می خواهی ایل باورت کند و آغوش برایت بگسترد  باید آن ها را با همه چیزشان پذیرفت و خریدار ذهن و اندیشه و حرف زدن هایشان شد .

با ایل که باشی کوه معنایی دیگرگونه دارد  .درختان وسنگ ها و بیابان به گونه ایی دیگر تعبیرمی شوند .  از زندگی بیش از آن چه که هست انتظار نداری  . زیستن  آن گونه که ما می خوانیمش در نزد آنها تعبیر نمی شود و این قرصت می کند و آرام .

 آن جا همه چیز در تسخیر طبیعت است حتی روح آدمی . می نشینی . نگاهشان می کنی . لبخند می زنند . دست دراز که می کنند پاکی و صداقت در آسمان چشمانشان  می رقصد . آن جا از کلمات رنگ پریده و غبار گرفته خبری نیست .آن جا همه چیز بکارت خود را دارد . آدمها بکرند . طبیعت بکر است . حرفها از جنس سادگی و صمیمیت ساخته شده اند . تنها باید با آنها از سر صفا حرف زد . دستانشان را فشرد و  کلماتشان را با اشتیاق بویید.

با ایل که باشی  شب هایت شاعر می شوند و ستارگان مخاطب قصه هایت ونسیم نوازنده ای که گیسوان بلوطان بی قرار را شانه می زند شاید برای خورشیدخواهری کنی و شاباشش بکشی .

با ایل که باشی بوی نان تازه و دوغ سرمستت می کند و دختران ایلیاتی در رقص پیراهن های رنگارنگ شان ترا به رنگین کمان پیوند می زنند . به فراخی دشت ها و سکوتی که همه روزگاری به دنبالش سرگردانیم .

با ایل که باشی ......

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت2:5 بعد از ظهرتوسط آفرین | |

درخت افرایی دیروز

داشت رازی را می گشود

                      اما چیزی نگفت .

       "   اوکتاویو پاز   "

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت1:1 بعد از ظهرتوسط آفرین |