تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

از انعکاس

فواره های آبی که گذشتم

سراسر شب را به اندازه ی

یک سال قمری دور زدم

کلمات

در عطشی مغناطیسی

بغض کرده اند

ودر وسعتی به بیگانگی شیشه و سنگ

مینای دلم

شکننده تر از هر آهی است

در

چهار راه زمان ایستاده ام

دلم در پوست شب

نعره می کشد

ودر گردش متقاطع شب و روز

مثلث کلمات می شوم

چرا این گونه می خندی ؟

به غربت دلم

که می نگرم

خلائی جادویی

بر پوستم می نشیند

اسطرلاب قلبم را کوک می کنم

و از خطوط ساده ی عروق

که می گذرم

حسی غریب  صدایم می زند :

چرا با من

چرا

این گونه می خندی ؟ ؟

+نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت1:12 بعد از ظهرتوسط آفرین | |