تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

باران

که می بارد

مچاله می شوم

روی اعصاب زمین

تیک

تیک

و انسان خاکی

تا ته دنیا

سقوط می کند

سیگار

لای انگشتانم

تیک

تیک

بیدار نمی شوم

از این همه رعشه

سقوط می کند

سرم لای جرزهای متروک

وهی کلاغی پیر

جار می زند

که  چقدر خوشبختی است

دزدیدن

با چراغی که حافظ می گفت با محتسبش 

تیک

تیک

هی روی اعصابم می دود

تا سیب را از یاد ببرم

پا نمی گیرد

برف

کنار حوض

بام

بوی توحش می دهد

و

بی قید می شود

دختری که هر شب

با ماه می رقصید

و خواب ماهیان خانه مان را

آشفته می کرد

گیسوانش

تیک

تیک

هی روی اعصابم می دوم

باران

بند می آید

بند می شود

برای رخت هایی

که آویزان می کنم

خودم را

در پیچ ممنوعه شان

و مچ ام

وول می خورد

در قلاب های رنگ و رو رفته

و

پاک می شوم

در ناپاکی

تیک

تیک

هی در خودم می دوم

لیز می خورم

راهنمای جاده رم می کند از

چشمانم :

این جا آخر دنیا ست

سقوط برای عموم آزاد است ....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت10:50 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

تو گفتی :

مترسک ها

در جالیزهای بی ثمر نمی رقصند

و من از

توهم گندمزارها مسمومم .

باد

روی کدام شعله می وزد

که لبان گر گرفته ام را تسکین نمی دهد ؟

هی  در خودم

آشیر می زنم

تنهایی ام را

در سایه های بی ثمر

و

هزاران سال نوری

از تو فاصله می گیرم

مبادا

مادران خواب ماهیان مرده را مرور کنند .

تو

در من تکرار می شوی

من

در تو تجزیه

تو

مرا صدا می زنی

من

فریادی که به هیچ جای جهان

گره نمی خورد

تو

شعر می شوی

من دیوانه ای

که در هیچ زندانی

تبرئه نمی شوم .

تو گفتی :

مترسک ها

در جالیزهای بی ثمر نمی رقصند

و من

لبانم که هیچ

تمامی اتم

گر گرفت و دود شد

و دودمان دلم

روی بادهای موسمی

به تاراج رفت .

تو گفتی :

مترسک ها .....

 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت10:31 قبل از ظهرتوسط آفرین | |