تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

در هزار توی زمین

پوست می اندازم خودم را

وهر صبح

پرنده ای که نام خود را نمی داند

در چشم هایم

تخم می گذارد .

می خواهم خودم باشم

نه شبیه مترسکی

که شانه هایش را

به آفتاب می سپارد

تا باورش کنند !

نه شبیه صورتکی

که نقاب می شود

برای زنی

که فال اش را

در استکان همسایه می ریزد

تا باورش کنند!

نه زمان

نه زمین

نه حتی لحظاتی که در گذر است

آرامم نمی کند.

می تکانم

خودم را درباد

در آستین کسی

که برای خودش نیز

وقت کم می آورد.

من از جنس خودم نیستم

حتی شبیه خودم

تا

مبادا شیطانک بی پیله

لای انگشتانم رخنه کنند .

من ریشه ی درختی فرتوتم

که در ظهر یک تابستان

کودکان بازیگوش

به آتشش می کشند

تا

 صبح نیم سوز شود

وبا رنجمویه هایی گزنده

خاموش !

کاش

برای دلتنگی هایم

شانه ای بودی ؟ !

+نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت10:15 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

دیشب

تا ماه رفتیم

تو ستاره می چیدی

و من ترا !

ماه کامل شد .

+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت7:20 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

خیابان

واژه ی غریبی نیست

برای کودکی

که آوارگی اش را

با خود قسمت می کند

خانه

اما غریب

که زنگ ها

برایش به صدا در نمی آیند.

شهر

حراج می کند او را

درصدای ضرب لیز می خورد

در ضربان آکاردئون

می خزد

و

روی رقص یک مرغ بی نشان

فال زنی را می گیرد

که شبیه مادرش باشد.

روزگارش

در آدامس های کاغذی

جویده می شود

خانه ی کاغذی اش

خیس می شود از باران دلش

از برف بدش می آید

تنها

به آفتاب اعتماد می کند

و

خیابانی

که در میدان آزادی ست

تا

فال آخرش را

با او قسمت کند

کودک

 خیابانی ! !

 

+نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت7:36 قبل از ظهرتوسط آفرین | |