|
می خواهم پرنده باشم بی قفس بی دانه بی پنجره ! برای پرواز یک پرنده دو بال کافی ست ....
اسب های وحشی
افسانه ای هزار ساله وبهاری در پشت پنجره خودش را به شیشه می کوبد. ماهی کوچکی که هرروز برایم شعر می شود می خواهد تمام دریا را بدوشد درسینه هاش وبنوشاند دریا را در خود تا بزرگ شود. از آوار درون ام بگریز نمی خواهم در خانه ای که سقف اش بربازوان ام ایستاده خراش بردارد سایه ات ؟! تو را برای روز دیگری در چمدان ام نگه داشته ام روزی که چشم ها برای خودم نمی گریند ودست هایم پس می دهند تاوان جسارت را ! چرا مرا در باغچه خانه تان نمی کاری یا شعرهایم را در لیوان هایی که تازه خریده است دخترت تا طعم دلتنگی ها یم را به خاطر بسپاری وفراموش نکنی زنی که حسرت دریا شدن را به گور خواهد برد ! تمام میکده های جهان دیوانگی ام را پیمانه نمی کند مست ام کن از خودت تا کمی پیاله ات شوم ؟!
چنار حیاط مان ریشه در اعماق مادرم دارد وزنی که گیسوی خود را چنگ می اندازد تا اعتمادش کند که وی همسایه درخت باشد. از ابهام همهمه های نامفهوم گم می شود معصومیت سحرگاهان که بره ها را برای آبشخور می نالد. شرم دارد قناری که آواز بخواند در نگاه هایی که پرواز را نمی فهمند! از دست هایت عبور کن بگذر از تبی که در تن ات نشسته وزنجیرهایی که ترا می آوازند بیهوده ! تا طعم خنکای زیستن گاهت را فراموش کنی وروی زنگار آیینه ها بپوسی ؟! در این نامردمی ها میرایی تب می اندازد باغچه را وگنجشک ها آه می شوند در کنار آبی حوض . چرا این همه به غفلت سر می کنی ؟ تا کی باید تاراج ات به تماشا بنشینی ولب هایت که خود نیز در سکوت شان سهیمی بخیه کنی ؟ این نفس های آلوده که به کمین نشسته اند برای غارت از هیچ تاختنی فروگذار نیستند آسان مفروش خودت را دراین چرکین بازارِ مکاره ؟ به ذلت مکشان نام ات را ؟ که این گردی کوچکِ ناهموار در سرانگشتان تو می چرخاند زادن را و زایشی که آغازگر نامت بود در آفتاب ! پیدا کن خودت را تا جهان در پیدایی ات آشکارا سخن بگوید وفریادت بزند ؟! سهم تو به اندازه ی تنهایی من است و گام های من به تعداد سخن هایی که در لب های تو گره می خورد. خودت را فریاد کن ومرا ؟!
براي مباداي دلم به آوازي دلخوش ام صدا را از من نگير ؟ !
زاده ی عشق من
که تمام هستی ام رامی پوشاند دو پروانه اند که بال هاشان پیله را از خود وارهانیده در کهکشانی دور ! پروانه ی اول زخمی یاوه گویان ستیزه خوست دومی اما تب دار خواهر که غمباد روی حنجره می فشارد بال ها و تن اش را تا مجال پروازی دوباره نیابد . حاصل عشق من دو کلمه که جهان به خاطر آن ها قد می کشد ونفس ! دو اعتبار آدم بودن که نبودشان آواره ام می کند در بن بست خیابان های بی نشان و فصول دختران بی کابینی که شب را در بکارت خود به تاراج نشسته اند با شبحی که لیس می زند بی شرمی را در بسترهاشان ! شهرزاد گیسو پریش دلم ! بگو زخمی پروانه ها در کجای این جهان بال می زند تا شاه خیانت شده را هزار ویکشب بخواباند در هیچی رویاهاش ومرا روی کمند بادبادکی افسانه ای رها سازد ؟۱
دردهای مرموز مرا در خود می جوند و من خودم را با خنجری که بر شانه هایم آویخته ای به دار می کشم . اندوه تمام دختران را می رقصم حتی آواز خدایان شان را آن سان که قبیله ام هنوز به خاکسپاری شان خو نکرده بود ! می خواهم آواز آخرم را به دریا بریزم واز کلمات خویش رنگین کمانی که باور مادرانمان را به بار نمی نشاند!! بگویید در جالیز کدام روزها دختران این آبادی خوشبخت می شوند ؟؟
نپرس چراسراغت را از پرندگان می گیرم آسمان به نام من است ؟ !
رباب ات را بردار زخمه می زند برپریشان گیسوی زنی که نام خود را از یاد برده است وبرای هشتادسالگی شمع های عروسی اش را روشن می کند که آن روز یادش رفته بود از گلفروشی سرکوچه قرض بگیرد. ورود ممنوع ! جار می زند خمارآلوده ای غریب نیمه ی پنهان اش را. درخت ها رژه می روند در چشم هایم وسربازی نورس پوتین های واکس نخورده اش آوار می شود بر دلم ! فصل فصل بی قراری زن بود وآواره گی اش شبی که چنگ می نواخت زهره دختر همسایه ! فصل فصل افتادن پاییز در درون زن بود وزمستان قبل از موعد بربام نشسته بود بهاری در کار نیست اشتباه می کند زن گوش به دل سپرده که آزاد است او باید بمیراند خودش را در باور مردمانی که هزار ساله اند تا دیگر اشتباه نکند عاشق شود وبه دنبال گم کرده اش بچرخاند روز را وشب را !
آرشه جیغ می کشد برکمانچه شب وضرب در دستان برادر کوچکم دیوانه وقتی مادرم می خواهد شصت سالگی اش را دوباره بزاید وبالا بیاورد دختری که شبیه خودش باشد . هوا سرد است وزمستان پشت من می لرزاند دندان هایش را ! صدای شکستن فنجانی مادرم را از خواب پراند او هنوز گیس های عروسکم را نبافته ونمی داند چقدر وقت تنگ است . مادر بزرگ بقچه اش را کنار در گذاشته تا هوا خمیازه بکشد کسالت روزگاران دورش را ! عطسه ای در شب می جهد و او وا می ماند از رفتن ! پا پس می کشد مرگ در بقچه اش و ملحفه ای که از کوچه ربوده ست . سُر می خورد فرش ها بر قامت اش ودر حلقوم صبحی که دیگر مال او نیست از خودش بیزار می شود ومن برایش دلتنگ ! او سال هاست به روز پشت کرده وشب را در آغوش می کشد بی حرف وسکوتی که من می فهمم چه معنایی دارد برای زنی که هیچ لبخندی ترک لبانش را به خون آغشته نکرد حتی ! مادر بزرگ تنهاست مادرم تنهاست و من نیز تنها خدا ما را چقدر شبیه خودش آفریده است ؟!
دیگر نه به آفتاب اعتماد می کنم
نه پاهایم میلی برای خیزش دوباره ام دارند ! هراس می کنم از سایه تن که رژه می رود درپشت ام وپس می زند مرا وشب را تا ردپاهایی که از خود به جای گذاشته ام را پاک کند . دیگر حتی به روز هم اعتماد نمی کنم تنها در تهایت این همه دلواپسی تو را صدا می زنم وروی سایبان چشم هایت اطراق می کنم که روزی برای نگریستن و عمیق شدن رو به من جوانه می زدند وشعرهایم را با گیلاسی از تبسم می نوشیدند . این جا حوالی این شهر بوی سوختگی تن های برهنه آزارم می دهد حتی سکوت تاول زده شان که طاعون هوا را تکثیر می کند . بر دست هایت آویزان ام کن تا خودم را رو به مردمان سرزمین ام دار بزنم مردمانی که شانه هایم برای شان کوچک است ودست هایم افاقه نمی کند گره های کور دلتنگی ها شان را. مردمی که قرارست رو به عریانی شاعری جوانه بزنند که شرمسار سیاه زخم دل هاشان ست. کاش ! برای زمستان شان آذوقه ای باشم وتنورشان را آتشی ؟!
چترت را از من نگیر شاید آسمان روزی به خاطر من نبارد!؟
یک ردیف سپیدار برهنه یک ردیف نخلستان بی سر دسته ای کلاغ خوشبخت و شاعری که خط می زند خودش را برای عبور از امتداد نا ممکن دست هایش. متروک می شود دست هایی که نمی نویسند لب هایی که نمی خوانند ودلی که هزار بار می شکند و می میرد در ثانیه های بیشمار ! از آیینه چه می دانی ؟ تنها نوری از آفتاب بگیرد تا چشم های دیگری را بیازارد ؟ ودیگر هیچ اش باز نمی شناسد این زنگار ناگویا ! محال می شود سخن گفتن در ازدحام ریل های قطاری که در هیچ ایستگاهی خموش نمی شود مبادا به اتهام عبور از تونل های مخوف متوقف اش کنند! خودش را به انتهای بن بست ها می کشاند شاعری که روز را با خون خود قباله می کند مبادا مردمان اش بی چراغ شوند بی آفتاب وروزی که برای زیستنی دوباره نیازش دارند. خودت را ارزان نفروش ؟ این صفهای بیکران که می بینی سایه هایی بیش نیستند که به دنبال خود در کوچه و خیابان های شهر سرگردان اند. لب هایت برای سخن گفتن آفریده شده اند ! بگوی این کوچه های بی قواره روزگاری ست نه هضیان شان می خوابد نه تب شان مهار ؟! کاش برای پرندگان این شهر مسموم کمی توان گریستن ام بود ؟!
|
About![]()
Archivesهفته اوّل دی 1388هفته چهارم آذر 1388 هفته دوم آبان 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته دوم مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 Links
كندو-بهزادنژاداحمدي-
سالهای بربادرفته(علیرضا) |