تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

  اَرْ چِنِی مِه سی تُونِمْ تو هَمْ بِوِیتِهْ 

                        وِ گِمُونِ خاطِرِمْ لِیوَهْ بِویِتِهْ

( معنی : اگر آن طور که من برای تو هستم تو هم باشی به گمانم دیوانه شوی )

             ------------------------ 

پرواز

خط عبور پرنده ای عاشق

که رد پایش را

بادهای کولی برهم می زنند.

در دیوانگی ام شک نکن

خراب تراز آنم

که لحظه ای بیاندیشی ام ؟!

+نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت8:59 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

چشم هایت

برای چیدن خورشیداند

تا در مبادای ناممکن شهر

غبارروبی ام کنند .

خودت را

در روزهایم برقص؟!

+نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت9:20 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

در مدار نام ات می چرخد

دختری

که برای آواز رودها

روسری اش در آفتابگردانی جهان

گره می خورد.

روزهای خانه تکانی دل ام

در تاقچه ات جا مانده

مرورم نمی کنی چرا برشانه هات

تا عاشق ات شوم

ومست ؟

 پونه ای که برایت کاشته ام

قدکشیده در باغچه

مرا

لای خواب های امشب ات بگذار

تا خودم را

با تمام تو سربکشم

وتازه ی شعری فریاد بزند مرا

وترا ؟!

من

در بی نهایت خودم

تو را می رقصم !

+نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت9:14 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

خسته تر ازآوارگی باد

بی توشه

شلاق می خورد تن ام

و می آشوبددلم

در شامگاهان بی سحر !

در ابتذال ناکوک خنده ای

کوچه ریسه می شود

وخیابان عروسکی ناآرام

بی کلاه

بی شانه

در دست های پسرکی خجول

رم می کند در انتهای اتوبوسی زرد

وهشتاد ساله زنی

که صندلی ها را بغل کرده در حسرت کودکی

پرتاب می شود دوپلک

در گودال گونه هاش .

یک ایستگاه مانده به آخر

در استجابت یک رویا

تسبیح گردانی می کند خودش را

تا در واگویه های دیروزش

کمی درنگ کند.

خیابان

خمیازه می کشد هنوز

در چشم های بی رمق اش

پرده کنار می کشد در پنجره

بغض "ها "می شود در شیشه

ودرخت ها

ایستاده سربازانی

که کلاه از سرمی گیرند به اشتباه در چشم هاش!

صبح بخیر آقای شب !

پیرزن هنوز

ته مانده روزش را

در جیب بغل دستی می جوید

ودر سرزمین عروسک مغلوب

از پیچ امین الدوله یک خنده ی ناکوک

گم می شود

بیست وچهار ساعت هر روزش!

او

حالا

در حسرت یک بغل کودکی

به نوازش صندلی

خو کرده است !.

+نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت7:45 قبل از ظهرتوسط آفرین | |