تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

شب می بارد

وماه

درپیشانی زنی آبستن می شود

که دیروزلبخندش را

ازیادبرده است.

اندوه دل شاعررا

شب عابری می داند

که خیزبرمی داردبرشانه هاش

افول ستاره ای بی تابوت

ودیگرهیچ!

چه اتفاقی داردمی افتد

نه زمین سیب می زاید

نه مردی برای چیدن اش

ملک خداراحراج می کند به خامی!

شب هنوزمی بارد

دردست گورکن های گمنام

که به دفن آفتاب خوکرده اند

بگو

درپیشانی ام چه می خوانی

کدام حادثه را

درجیب هایم رقم می زنی

که جهان

به سمت زوال

پارو می کشدخودش را

وجنین صبح

نارسیده متولدمی شودازمشرق؟!

شب

داردازآستین ام می باردهنوز

ازگسله های پیشانی ام

ازچادربربادرفته

وتسلسل باطل ثانیه ها

به دورخود!!

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت1:32 بعد از ظهرتوسط آفرین | |

سقوط

یعنی لب های فروبسته ی تو

سکوت

یعنی من

خدابانوهای دیروز

ومردمان بی نشانی

که برای رسیدن به خویشتن

درنقطه ی اوج یک قصه ی ناتمام

حادثه می شوند!

هفت روزهفته

باکسوتی مردانه آغاز می شوند

باهیبتی مردانه

حتی نام شان!

وتو

چهارشنبه ای نحس

که به اکراه مرده ای رابه خاک می سپارند

من

پنج شنبه های عصر

که برای ملاقات مردگان

دوزخ می شوم!

روی کدام شنبه

بایدآغاز شودکلمات شاعری

که نه خدارادرآستین می چکد

نه ارابه ای

که نعش هزارچهره ی شهررا

به فروش می رساندبه رندی ؟!

لطفا بایست!

سعر

هنوزدرآغاز من است

بی خیال وسوسه ی شیطان

سقوط

ازچشم های توآزاداست

و

سکوت یعنی

من

تو

وضمیرغایب مفرد؟!

+نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت10:2 قبل از ظهرتوسط آفرین | |

یک فوج سارپیر

آخرین سواربازمانده ازایل

سوت عبورباد

درگیجگاه شبی مغموم

وزنی

که سقوط می کرددرپاییز

تانجابت آفتاب پس بگیردازشهر

وچادرش راازباد!

اتفاقی زرد

ایستگاه راقمارمی کند

ومرادیوانه

تاسوزنبانی

که کلمه خالکوبی می کند بربازوی جنگل

روی جنون موهایم

 شعله ای بکشد.

توراساده نزاییده ام

بیهوده بزرگ نکرده ام

که این گونه رهایم کنی ؟!

این بار

من وخدا

جایمان عوض می شود

او

لیلی

ومن فرهادی

که صبح عاشق می شود

وشب دیوانه !!!

+نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت9:30 قبل از ظهرتوسط آفرین | |