تبليغاتX
دستنوشته های یک زن

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

شب

روی لچک های آبادی

تب می کند

وزمین

که با کهنه زخم های کبود

اهلی

ومی زایید هرروزنان دهکده را

درقلاده ی وهمی است

که شرقی ترین صدارا

به بندمی کشد

چرادرتاول زخم هام

نشانم نمی کنی؟

این جا

پایان جهان است

ومن درکوچ روزهای نیامده

نه پیشوار ایل

نه پسوارم

بازمانده ی تلواسه های غروبی ام

که لب های مادرم را ضجه می کشد

چگونه می خواهی مرا جاربزنی؟

من از خودم

تو

ازدست هایی خوکرده یر خار وسنگ

قرن ها

دورشده ام

عالیجنابان پدر!

سهم من ستون شدن

درکپرهای بی سقف نیست

عدالتی است

که دراندیشه ی شما صفرمی شود!

این زمین بانفس های من

خوکرده است

چقدرازعمرمراپس می دهید؟!

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت12:5 بعد از ظهرتوسط آفرین | |