تبليغاتX
دستنوشته های یک زن -

دستنوشته های یک زن

شعر و داستان کوتاه

محکمه  بودانگار

شاه وچندوزیر

وماچون مردگان

 خدایان لب شکری به مجازاتمان نشسته بودند.

گفتند:

این جا

مکان کسانی است

که همیشه بی اجازه قدکشیده اند

گفتند:

سهم شما

دره ای است :

 برای آبادانی اش

بایددست به دامان خدایان شوید.

گفتیم :ماخود....!

حرفمان رابریدند

باواژه های مسلول ناسزایمان کردند.

ساکت شدیم

یوغ برگردنمان نهادند

سپرشدیم

ویادمان رفت

خوابیم

یامرده!

ودره همچنان باسرهای بی صدا

روبه قرون ماضی

 افتاده ازنای

وما

دریک گورجمعی تاهزارسال نیامده

درکارگاه هیچ کوزه گری

به سخن درنیامدیم!

محکمه بودانگار!

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط آفرین | |